شاید امشب باید شبی باشد که همه چیز در آن مرور شود
شاید خدا اینگونه میخواهد
شاید امشب باید همان شب گریه معروف باشد...
از اولش میگویم
از اولی که حرف ها ابتدا شد
خیلی معمولی و ساده
دو آدم عادی با رفتار هایی خیلی عادی
بعد ها دیگر کمی از حالت عادی خارج شد
خوشمان می آمد ناخواسته همدیگر را عزیز دل صدا بزنیم و بعد بگوییم اشتباه کردیم
خوشمان می آمد یواشکی همدیگر را دوست داشته باشیم
بعدش دیگر کم کم وقت اعتراف کردن شد
اعتراف اینکه به هم علاقه پیدا کرداهل ه ایم و شاید هم بیشتر. ..
وقت اسکرین شات گرفتن از عکس ها
وقت آرام گفتن دوستت دارم ها
وقت اعتراف اینکه دوستت دارم
وقت اینکه بگوید من بیشتر
همه چیز خوب بود
خوب خوب
ولی این وسط یک چیز اشتباه بود
انگار خدا با ما راه نمی آمد
انگار هیچکداممان را دوست نداشت
انگار نمیخواست با هم باشیم
ناگهان طوفانی در دل تو گذاشت
دل من هم طوفانی شد
من مردم
روزی صد بار...
و تو سکوت کردی
و خواستم نگهت دارم
دیدم نمیتوانم
و این بود همه قصه
همه زندگی...
همه این روزها و آن روزهایی ک گذشته
و شاید روزهایی ک قرار است بیایند...